عضویت در کانال تلگرام
 امروز شنبه 25 آذر 1396

گزارشی از حضور در خانه شهید سید مصطفی موسوی

خانواده‌ای با 5 رزمنده مدافع حرم

اولین قرارمان در سفر به قم، میدان 72 تن بود. آنجا مورد استقبال یكی از اعضای خانواده شهید سید مصطفی موسوی قرار گرفتیم و بعد به سمت خانه پدری شهید راه افتادیم.

زمان ارسال خبر 1396/07/17 ، ساعت 14:49
کد خبر : 3691

به گزارش مجمل ، اولین قرارمان در سفر به قم، میدان 72 تن بود. آنجا مورد استقبال یكی از اعضای خانواده شهید سید مصطفی موسوی قرار گرفتیم و بعد به سمت خانه پدری شهید راه افتادیم. بعد عبور از كوچه پس‌كوچه‌های قدیمی شهر به خانه كوچك و نقلی شهید رسیدیم. مادر شهید با همه مهربانی و صمیمیتی كه دارد به استقبالمان می‌آید و خوشامدگویان مرا به داخل خانه می‌برد. لحظاتی بعد مادر و خواهر‌های شهید بعد از سلام و احوالپرسی یك به یك كنارم می‌نشینند. در این خانواده علاوه بر شهید مصطفی موسوی چهار برادر دیگر نیز مدافع حرم هستند. آنچه در پی می‌آید روایتی است از لحظات همنشینی در كنار خانواده شهید سید مصطفی موسوی.

 رسالت زینبی
تصوری كه از خواهرهای شهید موسوی در ذهن داشتم، بر اساس عكسی بود كه بالای تابوت برادر شهیدشان بعد از 9 ماه چشم‌انتظاری از آنها ثبت شده بود. آن تصویر من را به یاد تابلوی عصر عاشورای استاد فرشچیان انداخت. كنار خواهران شهید می‌نشینم. این بار اما اصلاً نیازی نیست سؤالی از خانواده شهید بپرسم. نیازی نیست پرسشی را مطرح كنم. همه خواهرها امروز مهمان مادرند و یكی بعد از دیگری از برادر می‌گویند و هر كدام با شنیدن خاطرات برادر شهیدشان از زبان خواهر دیگر كه با لبخند‌ها و شادی عجیبی عجین است، یاد خاطره‌ای دیگر از سید مصطفی می‌افتند و شروع به روایت می‌كنند.
خواهران شهید رسالت زینبی‌شان را خوب می‌دانند. از نحوه روایتشان به خوبی می‌توان فهمید كه رابطه مصطفی با برادرها رابطه خوب و صمیمی بوده است. ابتدای همكلامی از مهاجرتشان به ایران می‌گویند:
پدرمان سال 1356 وارد ایران شد و سه سال بعد مادر و پدربزرگم و مادربزرگم به ایران مهاجرت كردند. ما هفت برادر و پنج خواهر هستیم. پدرمان روحانی بود و در شرایط قبل از پیروزی انقلاب به‌سختی توانست با شرایط كمبود مالی از پس زندگی‌اش بر بیاید، اما توانست با رزق حلالی كه به خانه می‌آورد 12 فرزند مؤمن و متعهد به انقلاب و اسلام تربیت كند. همین تربیت دینی و مكتبی باعث شد كه برادر‌ها یكی بعد از دیگری دعوت امام زمان(عج) را لبیك گویند و راهی شوند. به نظر ما سید مصطفی ندای عمه‌اش حضرت زینب(س)‌ را شنید و راهی شد.
 5 برادر مدافع حرم
خواهر كوچك شهید میان صحبت‌هایمان شروع می‌كند از برادرش تعریف و تمجید كردن:
امروز به لطف خدا پنج تن از برادرهایمان افتخار مدافعی حرم عمه سادات را دارند. خودتان هم می‌دانید كه شهادت نصیب هر كس نمی‌شود؛ داداش خیلی خوب بود. اكثر نمازهایش را در مسجد می‌خواند و توجه خاصی به حضور در مسجد داشت. سجده‌های طولانی، بی‌تابی‌های بعد از نمازهایش را از یاد نمی‌برم، نمی‌دانیم با خدای خودش چه می‌گفت. بارها شده بود كه وقتی صبح از خواب بیدار می‌شدیم مصطفی را سر جانمازش با حالت سجده می‌دیدیم. فكر می‌كنم شهادت همان خواسته قلبی مصطفی بود كه به آن دست پیدا كرد. بر لبش ذكر خدا و اهل‌بیت(ع) بود مخصوصاً به حق‌الناس و نامحرم خیلی توجه داشت. از نامحرمان فراری بود. اصلاً از این زنان بدحجاب خیلی بدش می‌آمد. تفكرش این بود كه زنان بدحجاب مایه ننگ و باعث گناه دیگران می‌شوند. ماشاءالله اخلاق خیلی خوبی هم داشت مخصوصاً آن لبخندش كه خیلی‌ها را مجذوب خودش می‌كرد. خیلی درسش عالی بود. در مدرسه هم از دستش راضی بودند. در دوران دبیرستان رشته گرافیك را انتخاب كرده بود، ولی در كنار درس‌هایش كارگری هم می‌كرد، بنایی، هر كاری كه بتواند نان حلالی دربیاورد. هیچ وقت ما مصطفی را بیكار ندیدیم. اگر بیكار می‌شد خودش را مشغول مطالعه كتاب می‌كرد.
 دلواپس مصطفی شدیم
یكی دیگر از خواهران شهید با همان شور و شادی خاص شروع می‌كند از برادر شهیدش روایت كردن. قبل از آغاز هر صحبتی هم می‌خندد و این شادی و شور به وجود آمده اجازه هیچ بغض و تلخی را به آدمی نمی‌دهد.
بعد از مدت كوتاهی فكر سوریه رفتن مصطفی را خیلی به خودش مشغول كرده بود. قبل از اینكه سید مصطفی پایش به سوریه باز شود برادر بزرگ‌ترمان رفته بود. وقتی خبردار شدیم كه مصطفی هم می‌خواهد به سوریه برود خیلی دلواپسش شدیم اما هیچ كارش نمی‌شد كرد، چون سید مصطفی تصمیمش نهایی شده بود كه باید برود. آن زمان تنها ۱۸ سال داشت. با این سن كمش می‌خواست برود و ما نمی‌دانستیم در قلبش چه می‌گذرد. حتی روز اعزامش برادر بزرگمان از مصطفی پرسید آیا كسی تو را اجباركرده كه بروی سوریه. سید مصطفی گفت: نه خودم می‌خواهم بروم، كسی من را مجبور نكرده است. تمام فكر و ذهنش شده بود سوریه.
دفعه اول وقتی می‌خواست برود مادر به خاطر اینكه سنش كم بود اجازه نمی‌داد. اما سید مصطفی پایش را كرده بود در یك كفش كه باید برود. روز اعزام اولش به كسی چیزی نگفت. فقط به برادرم گفته بود من دارم می‌روم سوریه، هر كسی ازشما پرسید كجا رفته‌ام بگویید رفته است زیارت اهل‌بیت(ع). نمی‌خواست كسی بفهمد. داداش اهل ریا نبود.
 مادر حلالم كن
اینجا است كه مادرانه های سیده زینب موسوی از فرزند شهیدش از سر گرفته می‌شود: وقتی مصطفی رفت، از میدان 72  تن یك پیام به من داد كه مادر من رفتم سوریه حلالم كن.
به نظرم خدا با رفتن بچه‌ها یكی بعد از دیگری داشت من را امتحان می‌كرد. دهه اول ماه محرم بود كه مصطفی رفت. پسرم حدود یك سال در منطقه حضور داشت. آنطور كه برادرهایش كه مدتی همرزم مصطفی هم بودند برایم تعریف كردند گویا مصطفای من خیلی عاشق این بود كه به خط مقدم برود. همیشه دوست داشت در خط اول باشد. ولی اكثر اوقات فرمانده‌اش اجازه نمی‌داد. سید مصطفی هم از دستور فرمانده سرپیچی می‌كرد و خودش را به هر نحوی شده داخل بچه‌های دیگر فاطمیون وارد خط عملیاتی می‌كرد. ولی بعد از مدتی وقتی فرمانده‌اش دید سید مصطفی علاقه خاصی به شركت در عملیات و خط مقدم دارد دیگر به ایشان اجازه می‌داد. همیشه در عملیات‌ها آماده بود. بعد از مدتی دیگر شنیدم سید مصطفی فرمانده گروهان شده است. اگر اشتباه نكنم چهار یا پنج دوره سه ماهه رفت كه در همه دوره‌هایش فرمانده گروهان بود. یعنی در جمع آن همه آدم‌های سن بالا یك پسر ۱۸ ساله شده بود فرمانده گروهان و این برای بعضی جای تعجب داشت. مصطفی در كنار رفقایش هم تجربه كسب كرده بود.
 لبخند‌های زیبا
هوای تك تك بچه‌ها را داشت. اجازه نمی‌داد كسی از ایشان دلخور شود. با همه بچه‌ها رفیق بود. همراهی بچه‌ها و حتی برادرهایش در خطوط مبارزه آن‌ها را دلگرم می‌كرد. برادرش می‌گفت مصطفی ساده و خاكی بود در منطقه. هیچ وقت غرور نداشت. خیلی باخدا بود.
مصطفی مدتی در یگان ویژه بود. از نیرو‌های خط‌شكن. وقتی برادر‌های دیگر سفارش می‌كردند كه مراقب خودش باشد تنها با لبخندی زیبا جوابشان را می‌داد و می‌گفت چشم.
برادرش حیدر می‌گفت: در عملیات تل قرین و دیرالعدس با هم بودیم. دلنگرانش بودم كه اتفاقی برایش نیفتد. از آنجایی كه در بهداری مشغول بودم، خیلی برایمان مجروح می‌آوردند. بعد كه عملیات تمام می‌شد و می‌دیدم مصطفی بین مجروح‌ها و شهدا نیست، خیالم راحت می‌شد. برادرش همیشه از روحیه شاداب او در منطقه برایمان روایت می‌كند. وقتی هم كه در عملیات تل قرین فرمانده كل فاطمیون ابوحامد با جانشینش فاتح شهید شد، خیلی به بچه‌های فاطمیون و مصطفای من سخت گذشت اما روحیه خودش را نباخت. واقعاً برای همه سخت بود. انگاركمی بعد سید مصطفی به یگان موشكی می‌رود و در آنجا آموزش می‌بیند.
 معاون یگان موشكی
بعد از سپری كردن آموزش‌های لازم، مصطفی شد معاون فرمانده. از طرفی انقدر به واجباتش مثل نماز اهمیت می‌داد كه به یكسری از بچه‌های جدید می‌گفت اگر به یگان ما آمدید باید نمازتان را بخوانید، مخصوصاً اینكه اول وقت باشد. حتی به ابوعلی فرمانده‌اش گفته بود.
چند تا نیرو نیز خواسته بود. ابوعلی هم به او چند نیرو داد اما دقیق یادم نمی‌آید چند نفر بودند؛ سید مصطفی هم از آن نفرات، 10نفر نمازخوان را جدا كرد. مصطفی شش بار به منطقه اعزام شد.
برادرش حیدر به مرخصی آمد و قرار بود یك هفته بعد از ایشان به خانه بیاید. وقت مرخصی آمدن هم از قضایای جنگ كم حرف می‌زد. بیشتر از احوالات بچه‌های منطقه می‌گفت. اینكه فلانی خوبه، فلانی مجروحه، فلانی شهید شد و غیره. دیگر حرفی نمی‌زد. فقط از رشادت‌های بچه‌ها تعریف می‌كرد.
 عروسی شهادت
 وقتی به لحظات روایت شهادت مصطفی نزدیك می‌شوم، مادر با همان لبخندهایی كه گاه از پس گوشه چادرش به چشممان می‌خورد، می‌گوید: چند روز قبل از اینكه سید مصطفی شهید بشود در میلاد حضرت زهرا و روز مادر با من تماس گرفت و روز مادر را تبریك گفت. همه خانواده دور هم جمع بودیم. سید مصطفی به همه سلام و تبریك و تهنیت گفت. بعد به من گفت كه مادر دعایم كن یك عروسی در راه داریم كه ان‌شاءالله موفق بشویم. آخرین تماسش همین بود و دیگر تماسی نگرفت.
 حافظ بیت‌المال
مصطفی در13 فروردین ماه سال 1394 در 40 كیلومتری دمشق منطقه بصرالحریر محاصره می‌شود. اما از آنجایی كه سید مصطفی معاون یگان موشكی بود، فرمانده‌اش یك قبضه موشك كه ارزش مالی زیادی داشت به ایشان تحویل می‌دهد. در آن موقعیت محاصره ابوعلی فرمانده‌اش از پشت بیسیم صدایش می‌كند كه مصطفی خودت را عقب بكش. مصطفی در جواب می‌گوید، نمی‌توانم این وسیله امانت است نمی‌خواهم خدشه‌ای به بیت‌المال وارد شود. ابوعلی می‌گوید: آن را رها كن و خودت را نجات بده اما سید مصطفی اصرار دارد كه مراقب موشك باشد و بعد آخرین حرفش تنها این می‌شود: «یا علی التماس دعا»
و اینگونه می‌شود حافظ بیت‌المال. سید مصطفی همچون پرستویی عاشق با اصابت تیر به كمرش ندای حضرت زینب را لبیك می‌گوید.
  صدای مصطفی
همیشه این قسمت همكلامی با خانواده شهدایی كه فرزندانشان در خاك‌های رزم و جهاد بر جای مانده شاید سخت‌ترین بخش مصاحبه باشد؛ روایت چشم‌های منتظر و تلخی بی‌خبری... اما خواهر‌ها همچنان با لبخند‌های گاه و بیگاهشان اجازه نمی‌دهند كه دل مادرشان برای حتی لحظه‌ای بلرزد. مادر می‌گوید امروز به ثروتی عظیم دست پیدا كردم. مصطفی باید می‌رفت و رفت و شهید شد. مدت‌ها دو پسرم از شهادت مصطفی اطلاع داشتند و ما بی‌خبر منتظر آمدنش بودیم. وقتی خبر دادند كه پیكر تمام شهدای عملیات بصرالحریر را دشمن با خود برده و شاید تا مدتی نتوانیم به برگشتش فكر كنیم غمناك شدم اما این راهی بود كه خودش انتخاب كرده بود. كمی بعد كه خبری از سید مصطفی نشد، نگرانی‌های من شروع شد.
همزمان با سید مصطفی سید علی‌اكبر پسر دیگرم در منطقه بود. كمی بعد سید علی‌اكبر با خانه تماس گرفت و صدایش را شبیه صدای سید مصطفی كرد و با من حرف زد. بعد از من برادرش سید حیدر كه تازه به مرخصی آمده بود و خبر مفقودالاثری سید مصطفی را می‌دانست گوشی را از من گرفت و شروع كرد آرام آرام با برادرش صحبت كردن؛ به سید علی‌اكبر گفته بود: خیال كردی نفهمیدم كه تو علی‌اكبری. از مصطفی چه خبر؟ كجاست؟ چرا زنگ نمی‌زند، اگر خبری شده به من بگو اما سید علی اكبر حرفی از شهادت برادرش نزد. 9 ماه تمام بی‌خبر از مصطفی بودیم. هیچ خبری نداشتیم. آن زمان سابقه نداشت كه پیكر شهدا مفقود بماند. برادر‌ها گمان می‌كردند یا اسیر شده یا مجروح. هیچ خبری از او نبود. تا اینكه بعد از 9 ماه چشم‌انتظاری پیكر مصطفی پیدا و شهادتش برایمان مسجل شد.


منبع: روزنامه جوان

نظرات
آخرین اخبار
. تنهایی، همدم زنان مجرد سالمند
. آپارات از مرحله پرت است!
. كودكان شما این بازی‌ها را می‌دانند؟
. طب سنتی درمانی برای سرطان ندارد
. "اعتراض تعرفه‌ای" یا "بازی با جان بیماران"؟
. سال گذشته مردم چند بار به كلانتری ها مراجعه كرده اند؟
. آخرین جزئیات قتل سولماز و سوگند به دست پدرشان
. بحران مدرك‌گرایی صدای وزارت علوم را هم درآورد
. قماربازان ورزشی كه حال و هوای خوشی ندارند
. خانواده‌ای با 5 رزمنده مدافع حرم
. یا غیبت می‌كنیم یا تهمت می‌زنیم
. قاتل: در افغانستان خودم را به پلیس معرفی كردم
. یتیم اینترنتی!
. تقدیر مشاور دبیر ستاد از برنامه اختصاصی شبكه سه سیما با موضوع امر معروف و نهی از منكر
. علی طهرانی مقدم به عنوان مدیر كل روابط عمومی و امور بین‌المل ستاد منصوب شد
. ارشاد فیلم توقیفی‌اش را بایگانی می‌كند؟
. «نفس» ضعیف جلیل سامان
. تلویزیون پاس گل رمضانی خدا را گل نكرد
. در نكوهش حركت جنجالی یك بازیگر
. آیا تهیه‌كننده «شهرزاد» از كشور فرار كرده است؟
. تب كنگو قابل پیشگیری و درمان است
. صحبتی از رفتن عسكری نیست
. خالكوبی دیوید بكهام به جای ایثار و شهادت !
. امتحانات نهایی و سردرگمی بی‌پایان دانش‌آموزان
. اعتراض و سردرگمی مسافران به بی‌برنامگی مسوولان پرواز 7429 كیش‌ایر
. خروج 20 میلیون ایرانی از چرخه فرزند‌آوری
. ابتذال فرهنگی در خانه‌های میراث فرهنگی!
. كمیته جاده صاف‌كنی اكران بدون مجوزها!
. خنده، طعمه‌ای برای مخاطب انتخابی برای پول
. فریب زنان با عكس‌های فتوشاپی
. سینما در مقابل حمایت انتخاباتی، رانت می‌خواهد
. ساعت 10 و 11 بیشترین زمان تخلفات رانندگی
. تمهیدات ترافیكی پلیس در روز انتخابات
. فیلم دزدان دریایی كارائیب ۵ دزدیده شد
. فوت چهار نفر در آتش‌سوزی مینی‌بوس در تهران
. ولنگاری فرهنگی در تبلیغات انتخابات شوراها
. مظلوم‌نمایی و دروغ تا كجا؟!
. زندگی مستمندان بازیچه دولتمردان
. هزینه‌های پاكسازی شهر را نامزدها بپردازند
. قتل دوست صمیمی به خاطر هندزفری
. گروگانگیری سرباز محافظ برای فرار
. ناجا به هیچ جریان و گروه سیاسی وابسته نیست
. مرزبان مزار ندارد +عكس
. شهرام شكوهی به زودی باز می‌گردد
. «شوك» به «عفت» جامعه توسط پلاس‌های اینترنتی
. نگاهی به ماجرای نیمروز در اكران نوروزی
. اولین اقرار عاملان شهادت 2 مأمور پلیس
. تازه‌ترین واكنش آسوشیتدپرس به انیمیشن نبرد خلیج‌فارس‌2
. فیلمبرداری «پایتخت۵» ۲۵ فروردین آغاز می‌شود
. عبور«ماجرای نیمروز» از مرز دو میلیارد فروش
برترین ها
نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
©2016 Mojmalnews News. All Rights Reserved